
یکــــــ مــــــــزرعــه مـیخـــــواهـ ـد
یکـــــــ تــــــــــــــــــــو
یکـــــــ مـــــــــــــــــــن
و گنـــــــدم زاری طلایـــــــی رنگ
کـه هــوایـش آکنـــده بـا عطــــر نفــ ـــ ــس هـای تــــــو بـاشـــــــد . . .

خیلی وقته که درستش کردم از هفته دوم دی ماه درستش کردم. ولی به یک سری دلایل و اینکه میخواستم یه تعدادی از دوستان ادرس اون وب رو نداشته باشن توی این وب هیچ نامی ازش نبردم. ولی نمیدونم اونا از کجا ادرس شو پیدا کردن.
به هر حال، یه تعداد زیادی از شما دوستان که توی لینک ها هستید ادرس رو دارید ولی بعضی ها ندارن اینم ادرسش:
http://khatere3tajrobi.blogfa.com/

جایی که گنج, "جنگ" می شود
درمان, "نامرد" می شود
قهقه , "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
... درد همان "درد"
تا ببینی جدی شدم.
چرا اینگونه سراغم می آیی؟
من به تمنای گریه ات نیست،
که تا سال ها،
تا قرن ها،
تا پایان تلخی،
زیر این خاک سرد،
قصد خفتن کرده ام.
معرفتی مانده اگر
یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،
برای من،
لبخند بزن ،لبخند !!

نیستی که ببینی چگونه
عطر تو در عمق لحظه ها یم جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی ام سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان که درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه زیر درخت ها
لب حوض درون آینه ی پاک آب می نگرند
و نیستی که ببینی چگونه
پیچیده است طنین شعر تو نگاه تو درترانه من تو
نیستی که بیبنی چگونه
می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه
من چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر تورا چنانکه
دلم خواسته است ساخته ام چه نیمه شب ها
وقتی که ابر بازیگر هزار چهره به هر لحظه می کند
تصویر به چشم همزدنی میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ آینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی چگونه
با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه
از دیوار جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه
دور از تو به روی هرچه در این خانه است
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی
دل رمیده من بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت
و غمگین ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...
نیستی که ببینی مرا که چگونه
سوخته ام ،
ای کاش
بودی و می دیدی

.
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.
تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
.
.
.
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...

![]()
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن .
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی .
ایمان من به تو ، ایمان من به خاک است .
به شکوه آنچه بازیچه نیست ، بیندیش .
من خوب آگاهم که زندگی،
یکسر صحنه بــازی است .
اما بدان که همه کس
برای بازی های حقیر آفریده نشده است .
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان .
تو چون دستهای من،
چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ
و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد
حدیث غریب دوست داشتن را
اینک از زبان کسی بشنو
که به صداقت صدای باران سخن می گوید .
من هرگز نخواستم که از عشق ،
افسانه ای بیافرینم .
باور کن .
من می خواستم که
با دوست داشتن، زندگی کنم .
کودکانه و ساده و روستایی .
من از دوست داشتن
فقط لحظه ها را می خواستم .
آن لحظه ای که تو را به نــام می نامیدم .
من هرگز نمی خواستم از عشق، برجی بیافرینم .
مـــرگ سخن ساده ای است .
مگذار که
خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من،
جایی از یاد نرفتنی باز کند .
ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم .
بـــــــــــــــــــــــازگــــــــــــــــرد

چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گاهي شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
غریبه

(یه پایان تلخ بهتر از تلخی بدون پایان)
دست دست دست اووووووووووووه............. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وا خاک به سرم . سلام علیکم ورحمه الله ............ حال شما خوبید
دست دست دست ... اووووووووووووووه .............. قر کمـــــــــرو ........
تولد تولد تولدم مبارک ......... مبارک مبارک تولدم مبارک .............
کی میخواد بیاد وسط ...؟ بیا دیگه تا کمیته نیومده .......مختلطه ........ بفرمائید تعارف نکنید.
تولدم مبارکککککککککککککککک ![]()

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟
از کودکی شروع میکنیم :
پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند.
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.
کار کردن :

تو را باد افريد مرا باران
تورا بادبرد مرا باران
كوله بارم را خواهم بست
امروز هم مثل هميشه، ديروز خوبي نخواهد بود
تو در انتظار بادي و من در انتظار باران
و فردا. . .
نه باد خواهد امد و نه باران

از این دله تنگ هر چه بگی بازم کمه
توی دفتر ثبت دلتنگی ها
میخوام جملتو تموم کنم اما نمیشه
میخام دیگه بس کنم اما انگار
خود دل میگه بگو
بیشتر از غم من بگو
بگو برای همگان تا بدانند
دل تنهاترین است
و این تنهاترین بهترین است
و روزی که دفتر ثبت دلتنگی ها را دیگران ببینند
روزیست که من دیگه نیستم
و شاید این نوش دارویی باشد پس از مرگ دل